تبليغاتX
۞ حرف های دل تنگی ۞ - برای دوست

تقدیم به همه آنهایی که بی تقصیرند

تقدیم به دلهایی که به جرم حمل عشق آنها را راندند

تقدیم به چشم هایی که به طول جادهها خیره ماندند

تقدیم به اشک هایی غرورشان شکست

تقدیم به عهد هایی که کسی آنها را نبست

تقدیم به حرف هایی که هنوز سکوت نام دارند

و تقدیم به تو ای دوست

 

 

بنام تک نا خدایی که راهنمای کشتی عشق گمشده من در اقیانوس قلبش شد.
سلام

سلام به کسی که آسمانی ترین پرنده عشق دلم را که سالها در قفس غم زندانی بود را درآستان قلب سرخش به پرواز درآورد.

می نویسم به یاد او وبرای او

برای کسی که طلایی ترین خورشید در وجود سبزش شعله می کشد. همان خورشید مهربانی که گرم ترین و سوزنده ترین

شعله اش را که همانا عشق نام داشت به سویم فرستاد تا آتشی را در قلبم برافروزد.

آتش عشقی که با شدید ترین باران های زمستان و آبی ترین آب های اقیانوس ها هم خاموش نشد.

زیبای من ای رویای نهفته در اعماق ذهن و خیالم

شب های من بی حضور گرم تو بسی سرد و تاریک است و روزهایم آه روزهایم غمگین و طاقت فرسا طی می شوند.

لطافت سبزه زاران، نرمی ابرها، زیبایی رویاهایم همه در نگاه تو معنا می گیرند.

گل های سرخ محبت با دستان تو شکوفا می شوند.

کاش می دانستی عبور چشمانت چه غوغایی در دلم دوانیده که حتی پس از گذشت سالها از این حادثه شیرین روزگار دستانم،

قلبم و تمامی تنم مانند درخت بید مجنون که در رقص باد قرار می گیرد ، می لرزد.

کاش خیال عشق تو سراب نباشد         éé        کاش وجودت تا همیشه تا ابد همراه من باشد.

©©©©©©©©©©©©©©©©

دیوانگی و عشق

هر کسی عاشق می شود دیوانه هم میشود میدانی چرا ؟

زمانی که کره زمین ازبشر خالی بود ، صفات اخلاقی بیکار بودند.

یک روز رذایل و فضایل دور هم جمع شدند.

ذکاوت گفت:بیاید قایم باشک بازی کنیم.

دیوانگی گفت:من چشم می گذارم و از آن جهت که هیچ کس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمارش کرد.

رذایل و فضایل هر کدام گوشه ای پنهان شدند.

لطافت زیر برگ درخت، خیانت زیر زباله ها ،طمع درون کیسه ای که خودش دوخته بود،خساست درون کیسه دیگری

سخاوت در باران،دروغ گفت:من به رودخانه میروم اما زیر سنگ سیاه پنهان شد. هوس به مرکز زمین رفت.

ولی یک نفر پنهان نشد. می توانید حدس بزنید چه کسی؟

آن یک نفر عشق بود. او نمی توانست پنهان شود چرا که

رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون

وقت رو به اتمام بود و عشق هنوز پنهان نشده بود.دیوانگی می شمرد .

عشق بالاخره در واپسین لحظات در درون بوته گل سرخ رز پنهان شد.

دیوانگی چشم هایش را گشود.

اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چرا که او اصلا پنهان نشده بود.

دیوانگی همه را پیدا کرد حتی دروغ را.

اما یک نفر را پیدا نکرد و آن عشق بود . حسادت گفت: تا همه را پیدا نکنی بازی تمام نمی شود.

دیوانگی شاخه ای در دست گرفت و با ضربات پیاپی به گل رز کوبید.

صدای ناله ای بلند شد و پس از چند لحظه بیرون آمد .

دستانش روی چشمانش بود و از آنها خون می چکید.

همه با تعجب پرسیدند: چه شده است؟ عشق پاسخ داد من کور شده ام.

دیوانگی ناراحت شد و گفت :من می خواهم برای تو کاری انجام دهم.

عشق گفت : کاری نمی شود کرد، درمانی وجود ندارد.اما دیوانگی اصرار کرد و عشق گفت:

چون من چیزی را نمی بینم هر جا که می روم همراهم باش و دیوانگی پذیرفت.

و از ایجا است که عشق هر جا که هست دیوانگی هم کنارش است.

 

ٌٌ©©©©©©©©©©©©©©©

ای کاش قطره اشکی بودم که از چشمانت زاده می شدم

و به روی گونه هایت جان می سپردم و تو را برای همیشه

در قلبم ثبت می کردم.پس بگذار به عشق نگاهت و در باغ

زیبای وجودت آغاز به سخن کنم‘ بگذار در روزنه قلبم مهرت

را در یابم.بگذار تا نفس بکشم و تو را با خاطراتت فراموش نکنم.

اندیشه ام سر گردان خوبی های توست.دلم حرفهایی را زمزمه میکند

که ترانه های توست. کاش نویسنده ای بودم و می توانستم تمام زلالیت را

توصیف کنم.اکنون که قلم بدست گرفته ام،هیچ کلمه ای به ذهنم نمی آید تنها می توانم بگویم:  دوستت دارم .

©..©©©©©©©©©©©..©

لینک ثابت مطلب- نوشته شده توسط دختر تنها (M) در و ساعت |