ای تو جاری شده در قشنگ ترین دقایقم
ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم
ای توپیدا شده در لحظه انتخاب دل
ای تو در سکوت شب بهار پاییز دلم
کسی مثل تو تو هرم نفسم جاری نشد
کسی جز تو به سرم دست نوازش نکشید
کسی مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد
کسی قلب منو مثل تو به آتیش نکشید به آتیش نکشید
هیچکی هستی منو مثل تو از من نگرفت
کسی مثل تو منو اسیر تنهایی نکرد
کسی مثل تو برام مایه ی تاریکی نشد
کسی مثل تو به من حلقه نابودی نزد
عاقبت عشق دروغی و فریب دل تو
منو به مرز بد لحظه بد یومی کشید
من هنوز دوزخی عشق دروغین توام
از تو این تشنه تن خسته به انتها رسید از تو این تشنه تن خسته به انتها رسید
©©©©©©©©©©©©©©©
سر زمین تنهایی
دست سر نوشت ما را از هم جدا کرد مرا سوی تنهایی برد و او را سوی خوشبختی.
سالها بین ما فاصله بود ولی من به اندازه همان روز های اول عشقمان دوستش داشتم.
هر روز هر شب چشم به در دوختم شاید برگردد.
سالهای خوشی از جوانی ام را در راه او خرج کردم.
آنقدر به جاده چشم دوختم که جاده نیز در مقابل من شرمنده شد.
نا امید از این همه چشم انتظاری،دل شکسته و
خسته از برگشت عشق پرزده ام
کوله باردرد را بستم و به سوی مقصد نا مشخصی گام بر داشتم
هنگام رفتن آخرین جرعه از امیدم را نوشیدم و با خود گفتم
شاید رفتن او را باز گشتی باشد. واین بار
با نگاه تازه تری به جاده چشم دوختم. عاقبت روزی آمد .
یک روز از فصل خزان ،برگهای زرد فرشی را زیر پایش پهن کردند.
گنجشکان به استقبال آمدند.پرندگان آواز سر می دادند.
سویش رفتم و این بار نگاهم در چشمان او غرق شد. اما افسوس
او مرا نشناخت . غم انتظار مرا پیر کرده بود.مرا دید ولی از من گذشت.
من آخرین امیدم را با آهی از اعماق وجودم
بیرون دادم و اشک ریختم ولی او ندید.
اکنون تنهاتر از هر تنهایی
نمی دانم کجا ولی در سکوت و تنهایی شب آرام و بی صدا
با قدم های لرزانو خسته تر از همیشه گام بر میدارم
به سوی بی کسی ها به سوی
سرزمین تنهایی
به جایی میروم که کلبه عشق متروک است
(شاید چوبهای کلبه از درخت نفرت است که کسی حاضر
به آمدن درآن نیست) اما من می روم.
من با خوشبختی بیگانه و غریبم
دوست من همان تنهایست
شب می آید اما اینجا ستارهای نیست تا چشمک بزند
اینجا سرزمین تنهایست. اینجاگورستان عشق است.
خاک اینجا بوی یاس را می دهد ،در خاک ایجا گل نمی روید.
اینجا فقط خار وکاکتوس دارد.
صبح اینجا دل انگیز نیست.
خاطراتم در مقابلم صف آرایی میکنند .
میروم تا شاید خاطرات شادی را بیابم.
پر صدا میدوم تا خاطرات دوران عشقمان را پیدا کنم.
اما سقوط می کنم،به دریای بی کران غم و تنهایی . ایجا پرتگاه
فریب خاطرهاست.اینجا آخر زندگی است.
اینجا قبر بی کسی است.
MÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀÀM
دلم بی تاب و بی باب است و گریان
درون چشمانم غم خانه دارد
ز پشت پرده امید و حسرت
خیال مهرخ جانانه دارد
همیشه از خودم پرسیده ام من
چرا آن بر بد حبین ازمن حذرکرد؟
چرا تا پیچ کوه عشق آمد
ولی از کوچه ای دیگر گذر کرد؟
همیشه از خودم پرسیده ام من
کدامین حادثه دیوانه ام کرد ؟
لبم را ازتبسم بی ثمر ساخت
مرا خلوت نشین خانه ام کرد؟
ولی دیگر بس است این بازی عشق
دل مستم دگر حرفی ندارد
به باران هم بگویید دیگر اینجا
برای شادی قلبم نبارد
©©©©©©©©©©©©©©©
عذاب رفتن
گفتی: دوستم نداری، قلبم شکست،
تمام آرزوهایم را به دست باد دادم تا با خود به دیار
فراموشی ببرد.وقتی رفتی آسمان بغض کرد و ابر باریدن گرفت.
از دیدن قلبی که در سینه پرپر میشد،اما تو نتوانستی بفهمی.
گریه کردم ولی باز هم تو اشکهایم را قطرات بارانی پنداشتی که
روی گونه هایم می غلتید.کاش تو می دانستی رفتنت خنجری بود
که با گفتن خداحافظ درقلبم فشردی.
هر فاصله آتشی بود که پیکرم را می سوزاند. هر گام تو فاصله ای است
برایم و آه و هزاران آه که گام هایت بی نهایت دورند.
قلبم آکنده از غم و اندوهی است که زبانم قدرت گفتن
و دستانم توانای نوشتنش را ندارند .
عذاب رفتن تو و تنهایی من با گفتن و نوشتن تمام نمی شود.
©©©©©©©©©©©©
دلم مالامال و آکنده از غم و حسرتی است که زبانم فدرت و یارای گفتنش را ندارد و تنها با
زمزمهکردن آهی سرد مقصود خود را به طور نا تمام بیان می کند .نه صدایم را و نه نگاهم را
هیچ کدام را نمی بینی که همواره تو را می طلبند.
رویاهایمتنها با حظور تو شیرین می شود و ثانیه هایم با تو است که پیش می روند.
نمی سازی دنیایی را که در آن وفا باشد و من بدون تو
توی قفس،بی هم نفس،بدون کس،می میرم
در حالی که چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد.
دستانم را دراز می کنم به شوق اینکه بیایی وگرمی دستان ‘سردی دستانم را
بگیرد و گرمش کند ‘اما دریغ از دستانی که آنها را بیفشارد.
همیشه در فکر توام در هر حال و هرجا
در هنگام مرگم کاش حالم را درک می کردی
و مرا این کلام تو دردی دیگر است که خواهی گفت:
آخی ،بیچاره چرا مرد.
©..©©©©©©©©©©©©©..©
