* تک ستاره ام خاموش شد ؛ بعد از این بگذار آسمانم بی ماه بماند.....
خنده آدما همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
گاهی دلی اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره
یه حرف خیلی ساده هم گاهی چقدرغم میاره
برای آرزوهایم که می میرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد .....
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
وچه زشت ...! چه زشت...... به من و سادگی ام خندیدی
برو تا راحت تر تکه های دل خود را سرهم بند زنم
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت .......
زیادم فرقی نداره اصل اینه که بی وفایی
نمی خوام چیزی بدونم حتی اینکه تو کجایی
کسانی که ما را می رنجانند
تنها عزیزانی هستند که همیشه کوشیده ایم تا از ما نرنجند .....
تا تو رفتی همه گفتند:(که از دل برود همان گونه که از دیده برفت ...)
و در آن لحظه به ناباوری و غصه ی من خندیدند
اکنون ای تو رفته سفر ...!
که در این کلبه خاموش دلم یادگار تو بجاست
«کاش یک شب » سرود شب اندوه مرا می خواندی
که چه ها بر من آزرده گذشت ؟
و بدانی تو که از دل نرود همان که از دیده برفت.....
وصیت می کنم هر وقت که مردم
سر قبرم بجای بید مجنون درخت غم بکارید.....
خدایا یاری ام کن تا اگر چیزی شکستم دل نباشد ...
ای صمیمی ای خوب گاه و بی گاه لب پنجره خاطره ام می ایی
ای قدیمی ای دوست تو مرا یاد کنی یا نکنی من بیادت هستم
من به آمار زمین مشکوکم که اگر این سطح پر از آدم هاست
پس چرا این همه دلها تنهاست ...
یکی می پرسد : اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت و مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه می نویسم ، « برای آنکه باید باشد و نیست ...»
توی رود خونه قلبت قایق من رفتنی بود
کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی و
به شکست دل من یا به
پیروزی خویش در نابود کردن من ...
به چه می خندی تو ؟
به نگاهم که تو را باور کرد یا
به افسونگری خود که مرا سوزاند و خاکستر کرد
به چه می خندی تو ؟
به دل ساده من که تا ابد به فکر خود نیست
و در اندوه غم از دست دادن توست ..
{ آری خنده دار است حال من پس بخند.... }
تو در جان منی، بدان با فراموش کردن تو خود را فراموش می کنم ، نه تو را ...
نامت را در برگ برگ دفتر زندگیم نوشتم
وقتی خواستم تنها نامت را به آتش بکشم همه زندگیم سوخت...
بی تو دور از ضربه های قلب تو ؛ قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
آخر مگر تا کی، کجا ؟ می توان این قلب خسته را وصله کرد ؟
روزی می رسد که دیگر وصله ای بر آن نتوان زد آن وقت چه کنم خدایا؟
برای هزارمین بار پرسید تا حالا شده من قلبت رو بشکنم ؟
منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم < نه > تا مبادا دلش بشکند.........
ای کاش معشوق زعاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی

