هر گاه خواستم از تو و عشقت بنویسم نتوانستم :
آنگاه درد در رگانم وچیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
قطره های اشک به گرمی خورشید سوزان از چشمانم جوشید
و حس دوست داشتن توتا انتهای قلبم پاشید .
من با تمام وجودم حسرت خوردم به لحظه های با تو بودن
تو که با نورو گرمیت مفهوم بی ریای رفاقت
و با تابناکیت مفهوم بی فریب صداقت بودی
آری من دریافته ام که عشقم واقعیست .....
من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بخندد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق وهوس می ارزید...
مرا این گونه باور کن ....
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته
نمی دانم مرا آیا گناهی هست که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی است
بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که
در کنارش باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید ....
چقدر زمونه بی وفاست نمی دونم خدا کجاست
یکی بیاد بهم بگه کجای کارم اشتباست
گاهی می خوام داد بزنم اما صدام در نمیاد
بگم آخه چرا خدا دنیا به آخر نمیاد
زمانه به من آموخت : دست دادن معنی رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست
و دوست داشتن کسی که می گوید بی تو میمیرم...
دروغی بیش نیست ،اما حقیقت را کسی می گوید که بخاطر تو زندگی می کند و نفس می کشد.
در کنج دلم قسمت هر بی سر و پا نیست
خوش باش ککه یک لحظه دلم از تو جدا نیست
عشق یعنی فوران تا ملکوت صلح بین لب و فریاد و سکوت
اصلا خیالی نیست که یه نفر به خاطر کسی که دوسش داره غرورش رو از دست بده
ولی فاجعه است که بخاطرغرورش کسی رو که دوسش داره رو از دست بده
ماهی همیشه تشنه ام یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک
عظمت عشق رو درک کن ! چون به خاکستر وجودت هم رحم نمی کنه......
از رنجی خسته ام که از آن من نیست بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
نازکتر از بلورم ، نرمتر از حریر اگر قصد شکستن داری سنگ بی انصافیست یک تلنگر کافیست
دیشب خواستم واسه دلم فال بگیرم وقتی فالنامه رو باز کردم فالی اومد که هیچ ربطی به دلم نداشت
تازه فهمیدم دلم مال خودم نیست
از تو رخ بر ندارم شکسته ام خاکسترم بر سرآتش نشسته ام
خون نکرده ام کسی را نکشته ام بد نکرده ام عاشق روی تو گشته ام
هرگز چشماتو واسه کسی که معنی نگاهتو نمی فهمه گریون نکن ...
نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد و در نگاهش بوی عشق را خواندم
نگاهم کرد و دل به او باختم . نگاهم کرد و زندگی ام را به او دادم
ولی بعد ها فهمیدم فقط نگاهم کرد ......
دنیا برات مثل دفتر نقاشیه ما هم شدیم آدمکاش خوب ما رو رنگ کردی و رفتی ...
هیچ وقت نذارتوکوه پایه های عشق دستتوکسی بگیره که حس میکنی یه روزتو ارتفاعات رهات می کنه ..
سکوتم صدای تو هوایم هوای تو دلتنگی ام برای تو تنهاییم بیاد تو زندگیم فدای تو
غصه تو برای من شادی من برای تو دلت گرفت بگو خودم گریه کنم بجای تو
به یادت باده ای نوشتم که با دردت هم آغوشم
به یک جرعه و صد جرعه نشد دردت فراموشم
بگو ای مهربان ساقی به ان نامهربان یارم
به حق حرمت مستی بیا امشب به دیدارم
شکنجه بیشتر از این که پیش چشمت کسی که سهم توست به دیگری برسد ........
به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد دلش غمگین خودش ساده کمی از جنس ما باشد
عشقو برات کشیدم میون موج دریا رو ماسه ها نوشتم دوست دارم یه دنیا
داستان زندگی من غصه ایست متن آن وجود تو پایان آن نبود تو
من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش.
باز در کلبه ی عشق، عکس تو مرا ابری کرد.
عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد.
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
وقتي به کسی میگی دوستت دارم اول روي اين جمله فکر کن شايد نوري را روشن کني که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود.
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را...
آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
در راه رسیدن بگیرم که بمیرم اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم
با چشم بپرس از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم تا زمانی که بمیرم
آنقدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید
دل من هم پر بود اما وقت شکستنش سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید
بهت نگفتم تا حالا اینکه چقدر دوست دارم اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم
ای کاش می دانستم پس از مرگم چه کسی اولین دانه اشک را برایم خواهد ریخت و چه کسی دورتر ازهمه مرا از یاد خواهد برد
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

